محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
565
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و به آهنگ شاه موصل برون شد و مالى همراه برد كه بدون هديه كند تا شاهان ديگر را بر او تسلط ندهد . وقتى به نزد شاه رسيد وى در انجمن بود و بزرگان و شاهان قومش پيش وى بودند و آتشى افروخته بود و لوازم شكنجه براى مخالفان فراهم بود ، و گفته بود تا بت وى را كه افلوق نام داشت به پا دارند و مردم بر آن بگذرند و هر كه بر آن سجده نبرد در آتشش افكنند و شكنجه بيند . و چون جرجيس اين بديد خدا بغض شاه را در دل وى افكند و انديشيد كه با وى جهاد كند ، و مالى را كه همراه داشت به مردم بخش كرد و چيزى از آن نماند كه نمىخواست به كمك مال جهاد كرده باشد ، و دوست داشت اين كار را به جان كرده باشد ، و خشمگين پيش شاه آمد و گفت : « بدان كه تو بندهء مملوكى و كارى براى خويشتن يا براى ديگرى نتوانى و بالاى تو پروردگارى هست كه ترا آفريده و روزى داده و اوست كه ترا بميراند و زنده كند و زيان دهد و سود رساند و تو يكى از مخلوق كر و گنگ او را كه سخن نكند و نبيند و سود و زيان ندارد و در قبال خدا كارى براى تو نتواند با طلا و نقره آراسته - اى كه فتنهء مردم كنى و به جاى خدا پرستش كرده اى و مردم را به عبادت آن وادار كرده اى و آن را پروردگار ناميده اى . » و از اين گونه سخنان در تعظيم خداى و بيان حال بت كه در خور پرستش نيست با شاه گفت . شاه پرسيد كه او كيست و از كجاست ؟ جرجيس پاسخ داد كه من بنده خدا و فرزند بندهء او و فرزند كنيز اويم و به پيشگاه وى از همه بندگان زبونتر و فقيرترم ، از خاكم آفريدهاند و به خاك باز خواهم رفت . شاه گفت كه براى چه آمده و خيال او چيست ؟ و او شاه را به عبادت خدا عز و جل و ترك بتپرستى خواند . شاه نيز جرجيس را به بتپرستى خواند و گفت : « اگر پروردگار تو كه